تبليغاتX
زندگی رویایی - عقاب باش...
 
زندگی رویایی
 
 
سرمایه گذاری با خیال آسوده
 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت.یک روز


بر اثر اتفاق یکی از تخم ها به پائین لغزید و به مزرعه ای رسید که پر از مرغ

وخروس بود.مرغها و خروسها می دانستند که باید از این تخم مراقبت نمایند

و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد

تا جوجه به دنیا آید...
 
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند

سایر جوجه ها بزرگ شد و طولي نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه

چيزي جز يك جوجه خروس نيست . او زندگي و خانواده اش را دوست

داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي ، تا اينكه

يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در

آسمان اوج مي گرفتند و پرواز ميكردندو گفت اي كاش من هم مي توانستم

مانند آنها پرواز كنم مرغ و خروسها شروع كردند به خنديدن و گفتند : تو يك

خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد . اما عقاب همچنان به خانواده

واقعي اش كه در آسمان پرواز ميكردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به

سر مي برد اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي

گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد
 
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد

و بعد از سالها زندگي خروسي ، از دنيا رفت.
 
تو هماني كه مي انديشي . هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به

دنبال روياهايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروس ها فكر نكن...


 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط آرین  | 
 
  بالا